در دو پست قبلی برایتان نوشتم که در شبی پاییزی شاهد پخش فیلمی بودم که به رابطه پدر و پسر پرداخته بود و پدر در فرآیند ارتباط متوجه بیماری لاعلاج پسرش می شود و در لحظات بعدی فیلم پسر می میرد و پدر معترض و افسرده می شود. در این پست مطلب را ادامه می دهم (این پست سوم است.).

پدر جنازه پسرش را به همراه سایر بستگان به روستای خود منتقل می کند، قبل از این که ماشین به جمعیت منتظر نزدیک شود به راننده اشاره می دهد که توقف کند. پدر پیاده می شود و دستان خود را باز می کند و با صدای بلند و گریان فریاد می کند که اگر روزی که پسرم می خواست از این جا برود، جلوی او می ایستادم و نمی گذاشتم برود، امروز جنازه اش پشت سر من نبود و با این جمله شروع به پاره کردن پیراهنش می کند و می گوید باید جلوی او را می گرفتم، تقصیر من بود ...

در این لحظه مادر پسر فوت کرده، کاری می کند کارستان که این صحنه یکی از صحنه هایی بود که مرا مجنون و عاشق کرد و آفرین گفتم به این درایت. مادر پسر دوم را هل داد به سمت پدر و گفت برو و از او گذر کن! پسر هم با تمام توان به سمت پدر رفت و با زدن یک تنه به پدر او را نقش زمین کرد و عبور کرد. مادر بالای سر پدر زمین خورده آمد و گفت :‌ اگر کسی بخواهد برود، می رود و کسی هم نمی تواند جلوی او را بگیرد. پس رفتن اون هیچ ربطی به تو نداشت و بیخود احساس گناه نکن.

فوق العاده بود، فوق العاده ...

صحنه دیگری که بسیار بر من تاثیر گذاشت، جایی بود که نوه به مادربزرگ و پدربزرگ گفت : بابام کجاست؟ آن دو گفتند : رفته به آسمان. پسر گفت : چه جوری؟ گفتند : بال در آورد. پسر گفت : من نمی خوام بابام بال داشته باشه و بره به آسمان، می خوام بیاد روی زمین پیش من .

این نگاه یک پسر ١٠ ساله است به معنویت بزرگ سالانه که پاسخگوی نیاز نیست. دیدم چقدر سخت است که به پسر توضیح دهی که پدرش کجاست و چقدر سخت است برای پدری دیدن پسری روی زمین که برای حمایت و نیازهای او هیچ نمی تواند انجام دهد.

دیگر برایم سخت است که بیش از این درباره این فیلم بنویسم و بگویم و بیشتر آن را در درونم زندگی می کنم و رنج های آن را می نوشم و از آن لذت می برم.