از عزیزان درخواست می کنم، قبل از مطالعه این پست، ابتدا پست قبلی را بخوانند.

پسر وقتی صحبت می کنه با پدرش، بهش می گه؛

من به خارج از کشور رفتم تا از کنترل تو فرار کنم و فکر کردم که اگه از تو دور بشم، می تونم زندگی ام رو بسازم. اما مشکل این بود که من وطن نداشتم، خونه، خونه من نبود و دوست ندارم پسرم مثل خودم بی خونه و بی سرزمین بشه.

پدر حاضری پسرم رو پیش خودت قبول کنی؟ دوست دارم اینجا خونه داشته باشه.

پدر توی این لحظه می گه : تو هیچ وقت دوست نداشتی صدای من رو بشنوی. تو همیشه دوست داشتی با من مخالفت کنی و من همینجا بهت می گم پسرم که من همیشه تو رو دوست داشتم و برای تو بهترین ها رو می خواستم.

پسرش می گه ؛

اما تو هیچ وقت اینو به من نگفتی. هیچ وقت نشونم ندادی این احساس رو و دیدم که بهتره حالا که من رو نمی خوای بذارم و برم به یه سرزمین غریبه.

پسر از سختی های سرزمین غریبه می گه... از این که زندانی شده و از این که در زندان به یاد پسر ١٠ ساله غریبش بوده و همه این ها از درون اون رو می خورده. این که اگه در زندان بمیره، پسر تنهاش چه خواهد کرد ولی حالا خوشحاله که پسرش خونه داره.

پسر ادامه می ده؛ پدری پسرم رو قبول می کنی؟

پدر جواب مثبت می ده و ناگهان پسر با گرفتن جواب مثبت به زمین می افته و پدر فریاد می کشه و کمک می خواد و پسر رو به بیمارستان می رسونه و پزشکان می گن هیچ امیدی به پسرش نیست و پدر نعره کشان از در بیمارستان بیرون می یاد و فریاد زنان به خدا می گه؛

چند سال که از پیشم بردیش، توی غربت نشوندی اش، حالا هم که برش گردوندی می خوای کلاً از من بگیریش؟

.

.

.

اجازه بدهید در پست بعدی به بقیه مطلب  بپردازم.