پس از جلسه کاری ۶ ساعته تقریباً حدودهای ١٠:٣۵ شب به خانه رسیدم و بعد از کمی سر زدن به یخچال و تعویض لباسم تلویزیون را روشن کردم که اتفاقی روی شبکه ۵ پخش آن آغاز شد.

دیدم فیلمی ترکیه ای با عنوان پدرم و پسرم را گذاشته و ماجرای فیلم را از جایی دیدم که پسری ٣٠ ساله از پدرش می خواهد که به حیاط پشت خانه بیاید تا با او

صحبت کند و از طرف دیگر مرد ٣٠ ساله پسری ١٠ ساله دارد که به مادربزرگ پسربچه

 

می گوید که او را ببرد تا صدای دعوای او و پدرش را نشنود.

 

 

حس عجیبی به من می گفت فیلم غریبی را شاهد هستم و حدسم غلط نبود. پسر با پدر جر و بحثی را شروع کرد و به ناگهان آن را قطع کرد و گفت نمی دانم چرا دوباره با دعوا آغاز می کنم... من می خواستم حرف های دیگه ای بزنم... بابا من می خواهم برای پسرم پدری کنی... بابا تو از اول می خواستی من را کنترل کنی و این کنترل کردن را با نام گذاری من شروع کردی و به من گفتی "صادق"

بقیه ماجرا نوشتنش برایم الان سخت است.

اجازه بدهید در پست بعدی می نویسم. فقط همین قدر بدانید که دیشب کباب شدم، سوختم و با صدای بلند گریستم، اما هر چه فکر کردم دیدم رنجی است عظیم که در راه است و گریزی از آن نیست.