خیلی مواقع وقتی نگاه می کنم که چه چیزی را دوست دارم و عاشق آن هستم، جواب های متنوع و متکثری برایم می آید که هنوز نتوانستم در یک جعبه بگذارم و نامی برای آن تعیین کنم ولی لیستی می توانم از آن ها برای نگاه بسازم؛ عکاسی را دوست دارم اما نه آن که خودم در آن باشم بلکه نشانه ای باشد از زمانی که از دیدن آن صحنه حیرت کرده ام، چه به شادی، چه به غم، چه به یادگیری، چه به بهت. روشن کردن شمع وجود دیگران را بی نهایت دوست دارم و احساس می کنم یکی از دلایلی که برای آن آفریده شده ام همین است و گاهی فکر می کنم جنس من سنگ چخماق یا فندکی است که هم نفت می پاشد و هم آتش می افروزد چون کسانی را که برافروختم تا زمان های طولانی که آن ها را می بینم همچنان آتش عشق را حمل می کنند. زندگی من روند عجیبی داشته است و تنها نامی که بر آن می توانم بگذارم مسافر است.


گذشته برایم به مانند یک خواب قدیمی است که واقعی بودنش را بیاد نمی آورم و آدم های موجود در زندگی ام به سادگی پیدا و گم شده اند.
گاهی وقتی کودک بودم، فکر می کردم پیران زندگی ام (سالخوردگان) اگر به کودکی خود بنگرند، چقدر زمان طولانی را باید در ذهن حاضر کنند پس حافظه آن ها از انجام این کار قاصر است و این که آن زمان را به یاد نمی آورند از کثرت صحنه های زندگی است، ولی امروز که در اوایل میانسالی بسر می برم متوجه شدم که این کودکی و پیری آنقدر فاصله نزدیک است و صحنه ها فشرده، که تفکیک آن ها صرفاً سختی کار است.
نمی دانم امروز که به زندگی ام نگاه می کنم، من کودکی ام که بزرگ شده ام یا بزرگی که کودک بوده ام؟ کدام اصالت دارد؟

فقط می دانم در این گذر نه من ثابت بودم و نه دنیای من ولی وقتی به زندگی بقیه نگاه می کنم متوجه می شوم شکل تحول جهان ثابت است و تقدیر حجم عظیمی از سفر انسان را به عهده دارد، فقط می ماند نگاه من که از پنجره اتوبوس زندگی به کدام صحنه بیشتر خیره شود؟ امیدوارم بتوانم بیشتر به معنا نگاشت زندگی ام بپردازم.
فقط تا امروز همین را می دانم که ای کاش کسی در دوران کودکی جدی بودن آن را به شوخی هم که شده به ما یادآور می شد و ما آن روز رویاهای خود را می نوشتیم و بزرگی هم از بزرگتر های زندگی مقدس بودنمان را به ما گوشزد می کرد.