چند وقتی است که مدرنیته و وجه نوسازی آن دغدغه من شده است و منظورم از این چند وقت، تقریباً یک دهه است. از زمانی که مفهوم قدرت، پیشرفت، توسعه و سنت وارد ادبیات تفکری من شد و برای درک عمیق و سالم این مفاهیم مقالات متعددی را به همراه کتب متنوعی و اساتید مولفی را ملاقات نمودم که هر کدام اثری عمیق بر جان من گذاشتند.آنچه بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد این بود که چرا پس از گذشت شاید یک صده از تحول ایجاد شده توسط نگاه مدرن، هنوز بسترهای توسعه در جامعه ما دچار تشویش تعریف است و از سوی دیگر آن هایی هم که هم تعریف گشته اند هنوز توان ایجاد تحول را نیافته اند و در روند مشاوره های سازمانی که با مدیران ارشد صنعتی آموزشی و فرهنگی و شهری داشته ام مشتاقان فراوانی را دیده ام که بی امان میل به ایجاد توسعه و پیشرفت دارند، ولی متاسفانه پس از گذر سالیانی از مدیریت و عمر خود به یکباره سرخورده می شوند و احساس می کنند نقاطی درخشان در زندگی خود ساخته اند که متاسفانه به هم وصل نیست و احتمالاً پس از رفتنشان آن ها نیز خاموش خواهند شد.وقتی دقیق نگاه می کنم متوجه می شوم:

ما قبل از این که زیر ساخت های تفکر مدرن را بشناسیم سریعاً ابزارها و نمادهای آن را وارد حیطه عمل می کنیم و متاسفانه به جای آن که راهگشایی کنیم به شکلی عجیب بن بست سازی خواهیم کرد.

و به یکباره تمام شوقمان خاکستر می شود و آن وقت فکر می کنیم آن نگاه به درد ما نمی خورد و شاید با کسانی هم نوا شویم که کل رشد فکری بشر مدرن را زیر سوال می برند، به آن حملاتی به منطق وارد می کنند، صرفاً با کلی گویی کلیت ها را به ناسزا می گیرند، چند آدم مست و چند ولگرد خیابانی را نمادی از تفکر مدرن تلقی می کنند و آن را راهی به سیاهی می خوانند.