متن جالبی را یکی از دوستان برایم ارسال کرده بود با عنوان "وقتی مردان به زنان اجازه خوشبختی دادند!" که بی ارتباط با پست درآمد بیشتر، حق رای بیشتر! نیست.

به دلیل طولانی بودن این مطلب، بخشی را در اینجا بخوانید و ادامه آن را در سایت بنیاد فرهنگ زندگی ببینید.

ما به مردها گفتیم : می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند : حالا که انقدر اصرار می کنید، قبول!

و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان انقدر مهربان شدند!

وقتی به خود آمدیم، عین مردها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید بهش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند. با رئیس مان دعوامان می شد و اخم و تخم اش را می آوردیم خانه و سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد. قسط های وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی بی پایان یک مرد را بخشیده بودند!

فقط نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود! شمیشیر دسته طلا؟ تپانچه ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ ما عشقی که به همسرمان نثار می کردیم و وی را شیفته و شیدای خود می کردیم، گم کردیم! همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود که تا این هست، هیچ مشکلی با مردش ندارد. آن عشق یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند و حالا ما و مردها روبروی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود...

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خود بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.