چند روزی است که فرزندم منتظر دیدن بچه های یکی از بستگانم است.

پیش از این اتفاق هر روز که می خواستم از خانه بیرون بیایم شدیداً گریه می کرد که نروم و اگر اصرار بر رفتن داشتم او از من درخواست همراه شدن داشت و جالب است که یک روز مانده به آمدن آن بچه ها، شب که به خانه رفتم و او را در آغوش گرفتم احساس کردم گرمای همیشگی در ارتباط را ندارد و بعد از ٢٠ دقیقه به من گفت : برو دفتر، برو!

من که تعجب کرده بودم، از او پرسیدم : همین الان برم؟! گفت : بله!
من که هاج و واج مانده بودم پرسیدم : چرا؟! گفت : دوستام می یان!

جا خوردم و با خودم فکر کردم فرزندم در این سن (٢ سالگی) بیشتر به من وابستگی دارد تا علاقه و زمانی که جانشینی برای بازی و بودم با هم پیدا کرد، دیگر به بابای بزرگتر از خودش نیازی ندارد و می تواند آن را حذف کند!

به همین سادگی و با یک تست ساده فرق این دو برای من آشکار شد! البته کودکان برای رشد سالم به این جابجایی احساسی و عاطفی نیازمندند و نباید آن ها را دچار احساس گناه و فشار نمود.