نگارنده مقاله تجارب گوناگون پیرامون مدیریت بر سازمان های کوچک و بزرگ دارد و کماکان با این مسئله روبرو بوده و هر از چند گاهی هم موفق به کنترل و هدایت مناسب این جریان گردیده است. بنابراین بهتر دیدم تجربه خود را در اختیار سایر همکاران هم بگذارم.

روزی از روزهای کاری، دوستی پیشم آمد و گفت خیلی توی سازمان شما آدم ها پشت سر تو حرف می زنند و گویا اصلاً علاقمند توجه تو هم نیستند. البته تعدادی از آن ها هم بسیار نسبت به تو مثبت هستند.

با یک گفتگو پیرامون آدم  ها و همکاران و بررسی طیف مثبت ها و منفی ها به این جمعبندی رسیدم که برخی از همکاران خود را به صورت ویژه تحویل گرفته ام و متاسفانه برخی دیگر را ناخواسته پشت پرده بی توجهی خود قرار داده ام و این عمل بنده خیلی ساده منجر به این موضوع شده بود که افراد خود تشکیل یک باند در منطقه ای از سازمان را بدهند و به بقیه هم اعلام کنند که هیچ نیازی به توجه مدیریت و اهداف وی ندارند و جالب توجه این که هر از چند گاهی هم اهداف سازمان را که توسط مدیریت گذاشته می شد، به سخره می گرفتند، ( که البته پیش از فهمیدن علت، تفکر بر این داشتم که باید نیروها را عوض کرد!) و سعی می کردند دیگران را هم متقاعد کنند که خیلی تکاپو نکنند و حرف ها را جدی نگیرند.

پس از فهمیدن علت های ماجرا با یک برنامه ریزی ساده، جلسات منظمی را در مجموعه طراحی کردم تا آدم ها بتوانند به راحتی سخن بگویند و توجه مورد نیاز خود را کسب نمایند.

بنابراین زمان زیادی نگذشت که فهمیدم ؛

برخی از خصایص آدم ها فردی نیست،

گرچه فردی بروز می کند!