این میل را یکی از دوستان چندی پیش برایم فرستاد.

ضمن تشکر از اعتماد ایشان و با اجازه شخص نویسنده آن را برایتان می گذارم.

سلام و وقت بخیر

امیدوارم که خوب باشید.

آقای رضایی من  از شرکت کنندگان در سمینارهای شما هستم.

دختری 30 ساله هستم که خواهر بزرگتر و کوچکتر از خودم ازدواج کرده اند و از این رو از سمت خانواده خیلی تحت فشار هستم جهت اینکه هر چه سریع تر می بایست ازدواج کنم .

من خودم نیز خواهان ازدواج و داشتن همسر و تشکیل یه زندگی مستقل هستم ولی مشکل اصلی اینجاست که نمی توانم کسی را بپذیرم از ترس اینکه مبادا آدم خوبی نباشد و آرامش کنونی زندگیم را نیز از دست بدهم.

بیشتر اوقات تا بحث خیلی جدی نشده، خیلی خوشحالم و فکر می کنم طرف مورد نظر خود را پیدا کرده ام ولی به محض اینکه مسئله جدی می شود به قدری فکرهای بد سراغم می آید که از اون به  بعد از کوچکترین حرف یا عمل طرف مقابل برداشت بد می کنم و سعی می کنم به خودم به زور ثابت کنم که بگو نه! چون این آرامشی که الان داری از بین میره.

این فکر ها به قدری قوت دارند که من در نهایت و با توجه به مخالفت  خانواده به دلیل اینکه می گویند همه همین طور هستند و خیلی سخت می گیری و یا توکلت به خدا باشه، باز هم جواب منفی می دهند و اگر طرف مقابل جواب منفی دهد بسیار خوشحال می شوم چرا که من دیگر مجبور نیستم جوابگو باشم و حضور در سمینارها دانش مرا بیشتر کرده، چرا که با جنبه های منفی بیشتری در آدمها آشنا شده ام.

خواهشمندم در این زمینه با من همفکری کنید.