از دوران کودکی افرادی در زندگی ام مطرح بودند که یا والدین من از آن ها به نیکی یاد کرده اند، کتب درسی به تمامیت آن ها را ستودند و یا کارتون های کودکی و جمع های نوجوانی برای آن ها عظمت آفریدند و پس از آن که برخی از آن ها را به عنوان الگو پذیرفتم با تمام قوا با تصویر و آثارشان زندگی کرده ام و همیشه در درونم میل به آن گونه بودن داشته ام.

اما در روند کار به مشکلات عدیده ای برخورد کردم که تحلیل آن ها برایم جانکاه و سخت باور بود.

آیا من در اهداف خود شکست خورده ام؟

آیا مدل را اشتباه انتخاب کرده ام؟

آن ها خارق العاده بودند؟

من ضعیفم؟

این تحلیل ها سالیان سال میهمان روان من بود و در جاهایی احساس کردم برای پیشرفت باید چشم بر اصول ببندم و به همین دلیل گاهی فکر می کردم خیانت به گذشته خویش کرده ام و این باور مرا افسرده و سرخورده می کرد تا کم کم با رشد آگاهی ام در حوزه روانشناسی تحلیلی و خواندن کتب طراحی موفق استراتژی به این جمعبندی رسیدم که من فرزند زمان خود نیستم و در گذشته گیر کرده ام و به همین علت روان من توان تولد خود را از دست داده است.

آن ها که زمان خود آن کرده اند، شاید در این زمان اگر بودند، کار دیگری می کردند که البته حدس آن که آن ها چه می کردند کار سخت و غیر ممکنی است، چون رخدادهای زندگی و سیر تحول اندیشه آن  ها نمی توانست خطی باشد، پس بهتر است ذهن خود را مشغول آن نکنیم.

به این نگاه رسیده ام که باید مراقب باشیم
الگوهای گذشته عامل مرگ آینده من نشوند.

از زمانی که به این نگاه رسیده ام، تحولی توام با آرامش پیدا کرده ام که از آن بسیار مسرورم.

به امید تولد تازه برای هر کدام از خوانندگان