نگاه یکی از دانشجویان کلاس بیداری قهرمان درون به جلسه آرکی تایپ نابودگر؛

سلام
دیروز بعد از جلسه نابودگر مطلبی ذهنم را درگیر خودش کرد. می خواهم درباره نابودگر منفی حرف بزنم ؛خیلی اوقات ما انسان ها شروع می کنیم به صدمه زدن به خودمان؛ مدام ناامیدی جسم و روحمان را فرا می گیرد ؛ سردرگم می شویم ذهنمان پر از فکر فرصتهای از دست رفته می شود؛ ارتباطات مان را قطع می کنیم و افسردگی به ما سلام می کند و ما هم جواب سلامش با فرار کردن؛ پنهان شدن می دهیم ولی غافل از اینکه تو افسردگی و ناامیدی می توانیم کلی سفر کنیم، حرکت کنیم به بخش های عمیق روحمان، و وقتی می دانیم دیگه چیزی برایمان نمانده قدم بر داریم راه برویم تند تر راه برویم و یواش یواش سرعت بگیریم و بخش های زیست نشده را زندگی کنیم و بدانیم که برای بدست آوردن باید خیلی چیزها را نابود کرد... مثل ترس وابستگی و احساس پوچی .از قربانی و مظلوم نشان دادنمان دست بکشیم و حرکت کنیم. البته راه دیگری هم هست؛ خودمان را نابود کنیم، بدون فکر حرکت کنیم، به خودمان دروغ بگوییم، به همه بگوییم که آره اگر...... ای کاش......

و چیزی که نصیبمان می شود چیزی نیست جز حسرت.

وباز بگوییم من هیچی نمیدانستم.

دلیل بیچارگی من این بود که مظلوم بودم؛ قربانی بودم ؛ تنها بودم ؛ ضعیف بودم و.... دیگران من را وابسته کرده بودند، من سعی کردم نشد، دیگه فایده ندارد، سرنوشت من اینجوری دیگه .. و هر روز ضعیف تر و ضعیف تر بشویم و نه تنها به موفقیتی نرسیم، بلکه از قبل هم بیچاره تر بشویم ... و وقتی ببینیم که بیچاره ایم سعی کنیم به دیگران هم آسیب برسانیم، زندگی بقیه را هم مثل خودمان نابود کنیم، صدمه بزنیم و با حسادت منفی خودمان اونها را هم مورد آزار و اذیت قرار بدیم دقیقا مثل ...