سلام آقای رضایی ؛

من یکی از شرکت کنندگان در یکی از سمینارهای شما هستم. چند روز پیش در یکی از سمینارها، ازتون درباره بند ناف و عشق سوال کردم و گفتم که در عشق لزوم بند ناف هست.

 (توضیح : بند ناف در بدن مادر مسیری برای تغذیه نوزاد است. هنگام به دنیا آمدن فرزند این بند قطع می شود. در حوزه روان نیز، انسان ها خود را همواره نیازمند تغذیه کننده ای در محیط بیرونی می دانند که به تمام نیازهای زندگی آنان پاسخ گوید و آن ها را تغذیه کند، مانند : وصل شدن برخی آدم ها به سازمان، حکومت، دانشگاه، اشخاص و ... یکی از دلایل رشدی آدم ها بریدن این بند روانی و پذیرش مسئولیت های زندگی است.)

شما در پاسخ گفتید که نه و این که بند ناف ارضاء شدن داره و اغنا شدن نه.

من نتونستم دوباره به سوالاتم ادامه بدم، چون واقعاً جاش توی سمینار نبود، ولی حقیقتاً خیلی به هم ریختم حتی بیشتر از سمینارهای قبلی.

می خوام ازتون بپرسم در مورد پدرم، این که 30 سال تموم نه منو بوسیده و نه بغلم کرده و نه حتی گفته که دوستم داره، اونوقت من باید باور کنم که دوستم داره؟ نباید بند نافی باشم؟ نباید به خاطر دخترش یه آینده رو پیش بینی می کرد؟ فقط برای دوستاش کار نمی کرد و انقدر زود بند ناف بین خودش و دخترش رو نمی برید؟

من 30 سال نفهمیدم که دوستم داره یا نه. واقعاً نفهمیدم به غیر از دختر خوب بودن و درس خوندن و نجیب بودن ام، من رو بخاطر خودم دوست داره یا نه؟

در مورد مادرم هم همین طور، آیا همین که هست، کافیه؟ نباید یک بار تو این 30 سال بغلم می کرد؟ نباید من رو می بوسید؟ نباید یک بار بهم می گفت تو خوبی، حتی اگه درس نخونی؟ حتی اگه شاگرد اول نباشی؟ ...

باید بگم که بند ناف من با پدر و مادرم خیلی زود بریده شد. من نمی فهمم، شما می گید بچه که به مدرسه می ره، بند نافش باید بریده بشه. پدر و مادر من حتی روز اول مدرسه ها که همه مادرها با بچه هاشونن، با من نیومدن. نمی خواستم نرم مدرسه، ولی نمی شد کم کم این بند ناف بریده بشه؟ نمی شد حداقل روز اول می اومدن؟ منو تنها دست خواهرم ندن؟ من تمام سال اول دبستان به زور سرکلاس نشستم، معلم رو زدم، لیست اسامی رو پاره کردم، داد زدم، خواستم از مدرسه فرار کنم. این ها همه یعنی چی؟ نه اینکه بند ناف من یکباره پاره شده بود؟

من نمی فهمم دوست داشتن یعنی چی. همه می گن تو بچگیات همه رو میزدی. خودم می دونم چرا، چون  اونا هیچوقت با من بازی نکردن. من همیشه اونا رو دوست داشتم، حتی حاضر بودم توپ جمع کن اونا باشم، ولی اونا هیچ بند نافی به من ندادن که من تغذیه عاطفی بشم. نباید این کار رو می کردن؟

من همیشه به خاطر این بند ناف احساس حقارت، زشتی و مزاحمی می کردم.

در مورد همسرم. همه چی خوب شروع شد. احساس عشقی که بدون من نمی تونه زندگی کنه. احساس می کردم بالاخره برای یکی مهم شدم. احساس می کردم فقط وجود منو می خواد و بس، ولی بعد چند ماه اول اونم بند نافشو قطع کرد و تمام فکرش خانواده و مسائل اونا شد. نباید برای عشقمون کاری می کرد؟

5، 6 تا روانشناسی که پیششون رفتم گفتن زندگی زناشویی احتیاج به مراقبت و حراست داره، اما شما می گید زیست با روان فرق داره.

من حتی دیگه نمی فهمم دوست داشتن چه تعریفی داره. من عشق ندیدم که یاد بگیرم. بعد تولد فرزندم به خودم گفتم عشق رو توش پیدا می کنم اما اون کاملاً از بوسیدن و در آغوش گرفتن بدش می یاد و نمی ذاره علاقمو بهش نشون بدم.

من هنوز سرخطم. شما بگید بند ناف واقعاً چیه؟

من دارم آرک تایپ فاحشه رو تجربه می کنم؟