وقتی متون آقای کارل گوستاو یونگ را می خواندم (بویژه زندگی نامه او را)، متوجه یک نکته ظریف شدم، آنهم این بود که او به شکل عجیبی مردی آزاد اندیش بود و ملاک این آزاد اندیشی آزادی بیانی نبود که برای خود قائل بود، بلکه آزادی بود که برای مغز و باورهایش قائل بود، یعنی وی به هر دانشی که احساس می کرد چیزی برای گفتن دارد، بی تعصب گوش می داد. مصداق بارز آن بود که می گویند باید به ما ... (چه می گوید) گوش کرد، نه من ... (که می گوید) و جالب است که وقتی کتاب روانشناسی و شرق او را نگاه می کنید از راز گل زرین دارد تا ئی چینگ و سایر مفاهیم و متون دیگر شرقی.

شاید نگاه او بود که از او غولی ساخت که هر چقدر او را می فهمیم، تازه به بیکران بودنش پی می بریم و شاید به همین دلیل است که او مردی است، جامع و فراگیر و چون نترسید از گوش دادن به حرف های عجیب و غریب دیگران، خود مجال آن را یافت تا حرف های به نظر عجیب و غریبش و حقیقتی که در درونش کشف کرده است، را بزند.لحظه ای شک نکرد و خیانت نیز نکرد و چقدر کوچکیم ما در زمانی که با داشتن یک مدرک دانشگاهی یا عضویت در کلوپی علمی، به سادگی گوش های خود را روی دیگر متون و حقیقت ها می بندیم و به سادگی ذهنی جامد و غیر پویا پیدا می کنیم.

و جالب است بدانیم که توماس کوهن در کتاب ساختار انتخاب های علمی می نویسد :

یکی از بزرگترین موانع نوسازی دانش در تمامی رشته ها، بزرگان آن دانش هستند که مدام بر طبل گذشته می کوبند و از روی کتاب های گذشته، فقط برداشت های خود را قبول دارند.

و از آن جالب تر پیام آلبرت انیشتین، فیزیک دان بزرگ است که به دانشجویان علوم پایه (سال اولی ها) پیشنهاد داد :

اگر می خواهید پیشرفت کنید، باید روزی یک نظریه بخوانید و آن را  رد کنید، نه اینکه آن را حفظ کنید.

پس شاید راز اصلی باهوش ها و نوابغ دنیا این باشد که حاضر به شنیدن هر کس و هر نظری هستند و در قضاوت نه شتاب و نه استانداردهای ثابت دارند و از همه مهم تر فاقد تعصب کور علمی هستند.