یکی از مسائلی که جهان توسعه یافته از آن رنج می برد، کاهش سطح معنا در محیط اجتماعی می باشد.

چنانچه با چند تن از روانشناسان و مشاوران آن ها گپی بزنید، به شما خواهند گفت این کاهش معنا به کاهش روابط عاطفی نیز منجر گردیده و گهگاهی عامل خودکشی های جوانان و حتی میانسالان نشات گرفته از قطع یک رابطه عاطفی بوده و این ماجرا فرد را چنان دچار ورشکستگی روحی نموده که فرد توان دوباره زیستن را ندارد.

حال از سوی دیگر وقتی مفهوم توسعه را شکافته شده بررسی می کنیم، به این موضوع بر می خوریم که یکی از شاخص های آن رفاه و دیگری امنیت است، اما گویا این شاخص ها که غرب زحمتی عظیم در کمی کردن آن ها کشیده است، در حوزه خانواده و روابط عاطفی شکل ارزشی خود را به گونه ای موثر پیدا ننموده است. به همین علت شهروندان جهان غرب ( و احتمالاً شهروندان آینده نزدیک کشورهای در حال توسعه ) برای ارزیابی همدیگر شصت خود را روی چهار انگشت دیگر می کشند و کاری را مفید می شمارند که بتواند همزمان با این سایش انگشتان، چهره را نیز کاملاً بشاش و ذوق زده نماید.

بنابراین زمان در عرصه غرب دستگاه تبدیل بزرگ انسان به ارزش افزوده می باشد و سعی بلیغ بر آنست که بهره وری مدام افزایش پیدا نماید.

در این گذر فرد چنان اسیر این بازی و فرآیند آن می گردد که زنگ پایان بازی توسط ماجرای بازنشستگی به صدا در می آید و آن گاه قطره ای رابطه را به میلیون ها دلار قابل معامله می داند.