مطلبی که ذیلا می خوانید عینا از طرف یکی از دانشجویان بنیاد فرهنگ وزندگی که به تازگی به آمریکا سفر کرده برایم ایمیل شده ، امید است همه ما جسارت و جرات داشتن صداقت با خود را داشته باشیم.

سلام آقای رضایی استاد عزیزم؛

احساس نیاز کردم که به یکی‌ وضعیتی که الان توش قرار دارمو بگم ولی‌ کسی رو غیر از شما ندارم که بدونه راجع به چی‌ حرف میزنم.

چند روز پیش داشتم وبلاگای مختلفو تو نت میخوندم که یه حال خوبی‌ بهم دست داد نمیدونم چی‌ بود ولی‌ خیلی‌ چیزارو تونستم حتا واسه یک لحظه هم که شده درک کنم انگار واسه یک لحظه فرار نکردم واسه یک لحظه با تمام وجود قبول کردم که چه نواقصی دارم، قبول کردم که چقدر تنبلم، قبول کردم که بعضی‌ جاها چقدر آدما رو با اینکه خودشون مشکلات زیادی داشتن به زحمت انداختم.

فهمیدم که خیلی‌ جاها از خیلی ها سواستفاده کردم و به خودم حق میدادم، قبول کردم که چقدر به خودم دروغ می‌گفتم، همه چیزو بی‌ تلاش می‌خواستم، قبول کردم که چقدر به دیگران حسودی کردم و چون مثل اونا نبودم ازشون بیخودی انتقاد می‌کردم،واسه یک لحظه تونستم درک کنم که وقتی‌ میگن آدما هم ضعف دارن هم قوت یعنی‌ چی‌.

اینکه دنیا فقط جهان زیرین یا جهان بالا نیست بلکه هردوی اینهاست یعنی‌ چی‌.اینکه منم مثل دیگرانم چه بسا کمتر از خیلی ها. واسه اولین بار تو زندگیم همونجوری که بلدم واسه خودم پیش خدا دعا کردم و احساس می‌کنم از اون لحظه خیلی‌ سبک شدم،احساس می‌کنم از کسی‌ طلب ندارم. الان که حالم خوب واسه اولین بار تو زندگیم خودم دوست دارم برم به‌هادس. حرف شما تاثیر خیلی‌ عمیقی رو من میذاشت و خیلی‌ شیرین و آموزنده بود.تو این میل هیچ سوالی‌ ندارم که بپرسم فقط در حد یک جمله اگه واسم بنویسین که این حالت واقعیه؟ چون نه خوش حالم نه ناراحت انگار فقط دوست دارم سکوت کنم چیزی نگم.