وقتی داشتم دنبال نان می گشتم و خدا خدا می کردم که آخرین مغازه های پاساژ هنوز تعطیل نکرده باشند، با تعطیل بودن آن ها مواجه شدم و دست از پا دراز تر به خانه برگشتم.

با خودم گفتگو می کردم که این یک نان ساده بوده و حداکثر تاوانش گرسنگی یک شب، اما اگر ماجرا کمی جدی تر بود و خدا خدا کردن ما جوابی نمی گرفت، احتمال داشت حتی ١% احساس کنم :

پس خدا کو؟

وقتی به اینجا رسیدم یاد عبارت" و خدا مرده است." نیچه افتادم و احساس کردم نیچه در مقطعی از زندگی زخمی خورده و به نظر نیچه اگر خدا حی و حاضر بود برای زخم او کاری می کرد، پس چون او کاری نکرد ...

و شاید به همین دلیل هم هست که او فیلسوفی شده با نگاهی تند و گزنده.

ولی به هر جهت عمیق فکر کنید؛

اگر با نیچه سر میز فالوده خوری می نشستید و یک گپ فلسفی با او داشتید،

به او چه می گفتید؟