چند وقتی است که مدرنیته و وجه نوسازی آن دغدغه من شده است و منظورم از این چند وقت، تقریباً یک دهه است. از زمانی که مفهوم قدرت، پیشرفت، توسعه و سنت وارد ادبیات تفکری من شد و برای درک عمیق و سالم این مفاهیم مقالات متعددی را به همراه کتب متنوعی و اساتید مولفی را ملاقات نمودم که هر کدام اثری عمیق بر جان من گذاشتند.

در این سفر که شهامت آن از دستاورد آن بسیار با اهمیت تر است، بتواند خویشتن تازه ای را به ارمغان آورد، از این خویشتن تازه خود همسفری جدید برای نظاره دوباره جهان بیافریند و این رفت و برگشت ها آنقدر ادامه یابد که فرد در درون خود به بی نهایت خویشتن و نگاه دست یابد.
شاید در این منظر است که اوج خلق مدام شکل خواهد گرفت. جایی که هیچ چیز از دید او مصون نخواهد بود و این انسان بی نهایت خواهد شد، مفهوم بی نهایت را به درک خود نزدیک تر خواهد کرد، پس دیگر محدودیتی را بر او متصور نخواهیم بود و شاید اینجا طعمی از جاودانگی را خواهیم چشید.
پس انسان مدرن قصد عبور از مرزهایی را دارد که سالیان طولانی جاودانگی را محبوس در جامه تن کرده بودند و حیات دوباره را تنها احیاء تن نامیده بودند.
پس از این نگاه آفرینش شکل می گیرد، انسان به تحول محیط خود می پردازد، جهان را فرض تقدیر نمی گیرد و خود را تقدیر جهان می نامد. پس مجال انسانی کردن حیات را می یابد، پس سازه های مختلف را شناسایی کرده و به عنوان مهمترین ابزار عقل مدرن او اقدام به ساخت دستگاه های مختلف شناخت می زند، دانش های مدرن را به سرعت توسعه می دهد و آزمایشگاه های متعددی را خلق می کند که ابتدا ساز و کار جهان را برای خود آشکار کند و سپس در آزمایشگاه خود در این ساز و کار ورود کند و آن را گاهی درمان و گاهی بیمار کند، اما مهم اینست که خودباوری او تقویت گشته، حجم تقدیر در زندگی او کاهش یافته و رشد تدبیر آغاز گشته است.


حال او مدام به دنبال دستگاه های تازه شناختی است تا درک غنی تر و وسیع تری از جهان بیابد تا خود را مدام در جهان توسعه دهد و درک عمیق تری از خود و جهان بیابد.
حال که کمی تقدیر را از باد و باران و زلزله به عقب رانده به دنبال آسایش، آرامش و اطمینان بیشتری می گردد و برای رسیدن به این سه مقصود، شکل زندگی انسانی خود را متحول می کند، ابزار زندگی می سازد، بدن را از فعالیت های سخت رها می کند، تضمین های محکم تری برای آینده می سازد، سایر اقداماتی که احتمالاً از زاویه سایر موجودات دیدنی تر و عجیب تر است را فراهم می کند و نام دستگاه شناختی جدید خود را دستگاه مدرن می گذارد.
اولین محصول نرم افزاری خود را دانش می نامد و اولین محصول عمومی آن را صنعت می نامد.
از طریق صنعت است که جهان مدرن طرفدارانی در سطح عموم جامعه می یابد، آن ها نیز باور می کنند که می توانند بر جهان خود تاثیرگذار باشند و آن می شود که امروز شاهد آن هستیم که طرفداران مصرف غذای اصلی تفکر مدرن که دانش روز است، امروز در تمام دنیای اضافه می شوند و مشتری مهم ترین رستوران آن که نهادهای آموزشی مدرن هستند، می باشند؛
گاهی پول های سنگین برای ورود به آن صرف می کنند، در بعضی از ممالک زمانی از عمر خود را جهت گذراندن صف ورود به آن صرف می کنند و برخی نیز به جهت عدم دستیابی به آنقدر احساس بی هویتی می کنند که اقدام به خودکشی می نمایند.
پس میل به تاثیرگذاری به دنیای پیرامون، به عنصری اساسی از خیال انسان جدید تبدیل می شود و در جوامع به عنوان یک مقیاس اندازه گیری انسان و انسانیت تبدیل می شود.
کودک و نوجوان را می بینیم گام به گام الفبای سواد مدرن، به دنبال آنست که مفید باشد، مفید بودن را تاثیرگذاری به محیط می داند و عموماً این تاثیرگذاری را از دریچه کمک به عناصر سه گانه آسایش، آرامش و اطمینان می نگرد.
پس نظرات فیلسوفان و نظریه پردازان نسل اول و منتقدین دوران وسطی را نسل دوم تحویل گرفته و از آن دستگاه های عمومی تر
می سازد و از آن نهادهای متنوع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می سازد تا به وسیله آن بتوان جامعه وسیع تری را تحت تاثیر قرار داد و پس از آن سازمان های اجتماعی بنا می شوند تا نهادها را صاحب عمل و اثر کنند، پس بانک، مجلس شورای، مدارس، دانشگاه ها و سایر سازمان های مدرن بنیان گذاری می شوند و شروع به تحول محیط می نمایند.
پس آنچه تا اینجا صاحب اهمیت است این که بدانیم مهمترین گام در توسعه ابتدا خلق و یک نظریه است که منبع کشف این نظریه نیز خود محل بحث عمیقی است که در یک مجال دیگر تحت نام نظریه ها چگونه خلق می شوند به بحث آن خواهیم پرداخت.
چون تا نظریه یک تحول و حرکت مشخص نباشد ما نمی توانیم یک نقشه راه داشته باشیم و از آن مهمتر ما صاحب یک دستگاه شناختی نیستیم و اگر صاحب این دستگاه نباشیم رفتارهای صاحب پشتوانه ساختاری نیست پس بر اساس اتفاقات درونی و بیرونی که گهگاه نشات گرفته از ترس ها و فرار از سختی ها شکل گرفته اند، هدایت می شویم پس به سادگی در دشت های زندگی که قرار می گیریم، شتاب می کنیم و در کوه ها که دیدمان محدود و پاهایمان خسته و زمین سخت می گردد، ناامید می شویم و گریزان.

اما چرا به ساخت نظریه ها نمی پردازیم خود ماجرای جالبی است.
علت اصلی شاید در آن باشد که ما به جای آن که قابلیت های کلیدی خود را محور کشف قدرت قرار داده و هسته تحول را از آن جا استخراج کنیم، بیشتر به دنبال استراتژی های رقابتی می رویم و می خواهیم احساس عقب ماندگی درونی خود را با ساختن المان های پیشرفت بیرونی جبران کنیم و این مدام ما را به سمت های مختلف منحرف و سردرگم می کند و هر بار که سرگیجه ما برطرف می شود بلادرنگ برمی خیزیم و با تاسف از آنکه عقب ماندیم و باید سریعتر برویم تا این عقب ماندگی جبران شود باز هم می دویم ولی هنوز فاقد هدف و ابزار مناسب و اینجاست که در کوه زندگی کفش نرم ولی در رودخانه کفش کوه می پوشیم و شاید بزرگترین اصل تفکر مدرن که نقادی است را نیاموخته ایم، احساس می کنیم مجال آن را نیز نداریم و اگر کسی هم این پیشنهاد را به ما بدهد پاسخمان این است که با حرف زدن کار درست نمی شود و شاید هم بگوییم روشن کردن یک شمع به مراتب از نفرین کردن تاریکی موثرتر است، حال آنکه شالوده اصلی مدرنیته نقد بوده و هست و گاهی هم که می خواهیم نقد کنیم برای آنکه صدایمان شنیده شود اقدام به سیاه نمایی می کنیم، چون برای صدای ملایم گوشی نیست. البته در یک جامعه ای که نقد ابزار فکری نشده همه به جای اینکه از این موهبت برای خود بهره بگیرند به علت آنکه تفکر عمومی به آن منفی است برای همسایه از آن استفاده می کنند.
در بعد دیگری از این احساس عقب ماندگی آنچه که جالب است این که ما بدون آنکه نظریات توسعه را دقیق مطالعه کنیم، (چون ما از یک طرف اعلام کردیم که ما اصلاً هم به نگاه شما احتیاج نداریم ) شروع به نگارش برنامه های توسعه ای می کنیم که عموماً از موفقیت تعریفی عمرانی داریم و از عمران هم عموماً تعریفی ساختمانی و فیزیکی به همین علت هم هست که در این جور جوامع مطمئن ترین سرمایه گذاری هم ملک و مسکن و ساختمان و راه است و جالب در کل این جوامع، هر وقت اوضاع رو براه می شود- اقتصاد مواد خام صاحب رشد قیمت می گردد – بلافاصله بودجه ها عمرانی رشد می کند، دولتها از طریق متراژ جاده ها و زمین های ساخته شده به شکل بیمارستان، مدرسه، دانشگاه و ورزشگاه ،اعلام گزارش و افتخار می کنند و بلافاصله پیمانکاران نیز فربه تر شده و دارای دم و دستگاه، کسب و کار رونق یافته ای می شوند.
اما جالب این که این اتفاق چون زیر ساخت ها را هدف قرار نداده، نظریه ای نیز برای توسعه نداشته، بلکه دچار پیشرفت شده، جامعه باز تولید نشده و زیر ساخت ها ساکن مانده پس تورم اولین محصول آن خواهد بود و پس از گذری ساده، رکود، در شرایط افت درآمد گام بعدی این اتفاق است و عزیزی که با پول فراوان عزتمند بود به یکباره روند نزولی را در افکار عمومی طی می کند که شاید افکار عمومی از این برخورد مزمت شوند ولی حقیقت آنست که فقدان نظریه، ما را بار دیگر در کام خود بلعیده است.
(یک نظریه مناسب دلایل احتمالی صعود، نزول و ایستایی شما را به خوبی نشان می دهد و از سویی دیگر منابع، موانع و مداخل در این رخدادها را مشخص و روش مدیریت آن ها را مدون می نمیاید.)
و این فقدان باعث می شود ما به همراه کنار گذاشتن آن فرد تجارب زمانی او را نیز کنار گذاشته و
بار دیگر پس از یک سرگیجه دیگر به سویی متفاوت و با شعاری جدید بدویم و عموماً هم به علت فقدان نظریه صرفاً گذشته را مورد هجوم قرار می دهیم و چون نقد نکرده ایم دستگاهی برای نگاه به آینده نخواهیم داشت، پس باز تجارب گذشتگان را به شکلی تازه تجربه می کنیم اما ایمان دارم که نتایج به همان کهنگی و پوسیدگی خواهد بود.
اما همین فقدان نظریه و استراتژی چگونه سازمان های صنعتی و خدماتی ما را دچار آسیب و فروپاشی و غیر رقابتی می کند و قابلیت حضور موثر فرامرزی را از آن ها می گیرد.
برای آن که کمی کالبد شکافی این فضا را داشته باشم شما را ارجاء می دهم به مقاله" چگونه تورم تخصص ها را کم تجربه و تجربه را کم عمق و شرکت ها را تنبل و آن ها را نابود می کند".