فغان که بدترین روزگاران است!

مرحبا که چه روزگار خوشی است !

اینگونه است که احساس ما آن زمان که از جامعه پدرسالارانه که اکنون بی اعتبار گشته، به سوی جامعه ای پیش می رویم که در آن تکانه ها حکم می رانند.

آدم ها زحمت بزرگ شدن را به خود نمی دهند و همگان چونان ماهی در مخزنی لبالب انباشته از نیمه بالغ ها در کنار هم شناوریم. مقررات اینگونه می گوید :

جایی که روزگاری خواسته ها و تمایلات سرکوب می شدند، اینک خیال و خیالپردازی حاکم است. ما لنگ لنگان پیش می رویم، هر یک در طلب خیال ها و توهمات خویش! هرگز به هم نمی رسیم، پس خود را با سهل ترین روش ممکن شکست می دهیم.

هرجا که می رویم موج آدم هاست! فوج فوج و همه شبیه به هم.

چشم انداز زندگی مان افقی است. از گوشه چشمانمان دزدکی نگاهی به اطراف می اندازیم، تلویزیون را در سطحی قرار می دهیم که راحت به تماشا بنشینیم وامتیازات را شاهدیم که به شکل افقی در عرض صفحه تلویزیون به سرعت بالا و پایین می روند.

از آینه کوچک کنار دستمان، آن چه را به سمت ما جاری است میبینیم، چیزی مثل تعلق و نزدیکی.

بزرگسالان به سمت نوجوانی پس می روند و نوجوانان که چنین می بینند، تمایلی به بزرگ شدن ندارند.