خیلی بهم اصرار  کرد تا قبول کردم که بره کلاس موسیقی،میگفت خیلی دوست دارم یک سازی بزنم،اینقدر دوستم با سازش حال میکنه که نگوگفتم تو مطمئنی می خواهی بری،گفت  ببببللللهههه،

گفتم حالا کجا میخوای بری وچه سازی میخوای بزنی؟

گفت مدرسه کلاس گذاشته ومانی هم داره میره واسم سازش هم بلز .

خلاصه با نهایت اشتیاق کلاس را شروع کرد وبا یک لذتی اومد خونه که انگار دنیا را بهش دادن دو ،سه جلسه که رفت حال انجام دادن  تمرینها را به مرور از دست داد دیگه با زور مامانش کار پیش میرفت تا کم کم شروع کرد به غرغر جدی ومقاومت برای تمرین ویک روز گفت لعنت به این یکشنبه ها وسه شنبه ها !!! گفتم با با اگر داری عذاب میکشی دوست نداری از جلسه بعد دیگه نرو.

گفت:جدی میگی؟

گفتم :کاملا

گفت :نه میخواهم ادامه بدهم

چند روز دیگه اومد گفت هنوز اون پیشنهادت سرجاش هست؟ ومن میتوانم دیگه موسیقی را ادامه ندهم؟گفتم بله

با اینکه در جمع والدین اجرا کرده بود وتشویق هم شده بود اما انگیزه بیرونی نتونسته بود عامل رفع مقاومت درونی بشه.

پس خداحافظ کلاس موسیقی،چند ماه بعد گفت میخوام برم کونگ فویک لحظه یک واکنش فوری دادم وگفتم این هم میخوای مثل کلاس موسیقی بری؟!سریع مچ خودم را گرفتم وگفتم بابا من ،معذرت میخوام، باشه کمی با هم درباره اش  حرف میزنیم واگر بابا متقاعد شد وخودت هم مطمئن شدی با هم میریم ثبت نام ،

 با خودم فکر میکردم چقدر آنگونه که با ما برخورد میشود به سادگی به الگوی روانی ما برای ارتباط با دیگران تبدیل میگردد

 واگر مراقبه نکنیم وهشیار نباشیم به سادگی آلودگی های روانی ما وارد  زندگی وروابط ما میشود و به یک ارث تبدیل میشوند.

به خودم گفتم چرا فکر میکنی با 8 سال سن باید انتخابهای مطمئنی داشته باشه!!!اون یک تازه وارد به سفر زندگیه بهتر زیاد ازش اطمینان نخوای چون کم کم به اضطراب براش تبدیل میشه،خلاصه که فعلا 4 جلسه است که با لباس وبا اشتیاق آقا سپاس داره میره کونگ فو وخیلی هم راضیه البته معلمش هم خیلی عالی باهاش رابطه برقرار کرده.خدا همه بچه را به سلامت وشادی نگهداره وبه ما پدر مادرها قدرت پذیرش تنوع طلبی آنها را اعطاء کنه چون اونها برای درک بهتر جهان را به پرو کردن احتیاج دارند ومن با این سنم هنوز تردیدها وانتخابهای اشتباه میهمان زندگی ام  هستند پس از او...

 

برای عضویت در کانال تلگرام اینجا کلیک کنید