بچه که بودم( بین 8الی 11 سال)  وقتی کاری میکردم که از نظر بزرگترها نادرست محسوب میشد وبابتش توبیخ میشدم اصلا حاضر به حضور در جمع نبودم و به شدت به درون خودم تبعید میشدم. ومیرفتم یک کنجی برای کز کردن پیدا میکردم ،وبه شکل عجیبی دچار احساس غربت در عالم میشدم.و فکر میکردم دیگه به این دنیا نمیتونم برگردم چون به نظر میومد من خیلی ناشی وناوارد هستم وهر بودن بیشتری منجر به سرزنش بیشتر خواهد شد.یادمه اون موقعها بزرگترها خیلی دلجویی ودلداریشون کمک جدی بهم نمیکرد اما بچه های همسنم خیلی راحتتر من را بیرون از خودم میاوردند،وقتی الان به چرایی اون فکر میکنم اینجوری تحلیلش میکنم که به بچه میتوانستم اعتماد کنم اما بزرگترها را خیلی راحت قبول نمیکردم چون میترسیدم دقایق دیگه ای دوباره خطا کنم واونها را بیش از پیش نا امید کنم اما بچه  ها قدرت تنبیه وقضاوتم را نداشتند واین امنیت بخش بود.

خیلی وقتها به جمعبندی میرسیدم به علت حجم خطاهایی که مدام بابتش توبیخ میشوم من درست بشو نیستم و راه خودم را در زندگی پیدا نخواهم کرد وهمیشه فکر میکردم بزرگترها از اول همه درستها را بلد بوده اند وهیچوقت خطا نمیکنند.

اصلا نمیتوانستم باور کنم اونها هم روزهایی شبیه من داشته اند. هر چی نوجوان شدم وتوانستم مشکلات واشکالات بزرگترها راببینم وبگم، انگار داشتم از چاه بی ارزشی خارج میشدم ولی از اون ور، داشتم وارد دره نا امنی میشدم چون میپرسیدم

اگر اونها هم همه درستها را نمیدانند ،پس چه کسی راهنما ،حامی و پشتیبان من در زندگی خواهد بود؟

بنابراین خیلی هم از این کشفم خوشحال نبودم ودوست داشتم هنوز هم آنها اشکال نداشته باشند ومشکل من باشم.

اما کار از کار گذشته بود ومن با حقیقتی روبرو شده بودم که قابل دوباره گم کردن نبود و کم کم باهاش زندگی کردن را یاد گرفتم.

هنوز هم این عادت ام را نتونستم ترک کنم که بیخودی چشم روی چیزهایی باز نکنم که چشم بستن روی اونها زندگی راحتتری را به آدم هدیه می کنه!

سهیل رضایی

برای عضویت در کانال اینجا کلیک کنید