*به نام یگانه خالق جهان خداوند زمین و آسمان *

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه. دست آخر فکر کردم شاید یک راه مشارکت توی کلاس سفر قهرمانی زن همینه. بیان احساسات و تاثیرات عمیقی که ممکنه کلاس داشته باشه و حداقل من نتونستم ساده از کنارش عبور کنم. 

جلسه قبل احساس می کردم یک دفعه گر گرفتم و بعد یخ کردم. حس وحشتناکی بود که حتی برای چند لحظه باعث شد تصمیم بگیرم کلاس رو ترک کنم. حتی یک تفکر کوتاه نسبت به لیست ترس هام باعث چنین التهابی می شد و باعث شد کم کم به یک مکاشفه درونی بروم.

یک نقب به دوران کودکی تا به امروز همشه برایم محرز بود که انرژی آتنا را دارم؛ عشق به یادگیری، تمایل فوق العاده به پیشرفت و   برتری، کمال طلبی و برنامه ریزی، اما یک جای کار می لنگید.
اینو از احساسات به شدت متناقض به وضوح از همان دوران  7،8  سالگی حس می کردم که وجودم به دو قسمت تقسیم شده که یکی آتشفشان در حال فوران و دیگری دریایی سرد و خاموش.
رفتارهای متناقضی هم داشتم از اولین لحظاتی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم به دنیای کتاب و قصه و رمان و تخیل و ژول ورن و تمام قصه های خوب برای بچه های خوب حمله ور شدم و از طرف دیگه عشق به یادگیری داشتم که اصلاً در مدرسه برآورده نمی شد. وقتی توی دنیای کتاب غرق می شدم و پایین و پایین تر می رفتم و ناگهان مجبور می شدم با رسیدن وقت مدرسه از دنیای لذت بخش خودم بیرون بیایم و به دنیای پر استرس و ترس بیرون قدم بگذارم.


واقعیت این بود که من از زمین و زمان می ترسیدم. حالا که بزرگ شدم و دیگه اونقدر افتخارات جور واجور کسب کردم که واقع بین باشم می تونم بگم که ترس بخش بسیار بزرگی از زندگی من رو تشکیل می داد.
از اول ابتدایی مجبور بودم تنها برم مدرسه و تمام طول مدرسه از ترس مرد نمکی که منو بدزده یا به سمتم حمله کنه قلبم تاپ تاپ می کرد. گوش هام به شدت حساس بود و از هر صدای قدم پشت سرم می ترسیدم. اگر کسی می خواست موقع برگشتن از خیابان ردم کنه (مخصوصاً اگر دستم را می گرفت ) جیغ می زدم، پا به زمین می کوبیدم تا ولم کنه و فرار می کردم با نهایت سرعت. از پیرزن های جنوبی با اون قیافه های خاص به شدت می ترسیدم با اون ناخن های بلند عین جادوگرها و وقتی مامان یک بار یکی از اون ها رو ( نمی دونم برای چی ) خیلی به من نزدیک کرد داشتم سکته می کردم. اوقات زیادی که بابا ماموریت بود و برای کمک به مامان مجبور بودم آشغال رو دم در بذارم تمام پله های تاریک رو با وحشت از هیولاهای ذهنی که دنبالم بودند می دویدم و با بسته شدن در خانه نفس راحتی می کشیدم.

ازآب و خفگی به شدت می ترسیدم. از کوه می ترسیدم، چون به وضوح تصور کرده بودم که پسر جوان همسایه چطور لیز خورد و پرت شد پایین و مرد. بعدها فهمیدم که کمال طلبی های من باعث شد فقط راه بالا رفتن از کوه رو بلد باشم ولی از پایین آمدن بی نهایت می ترسیدم. سقوط مثل کابوس ترسناکی بود که دست آخر باعث شد کلاً کوه رفتن را فراموش کنم.
وقتی کم کم ترس ها امانم را برید به دنیای درونم پناه بردم و تخیلات کودکانه و لذت بخش رو شروع کردم که هم باعث می شد نیازی به آدم های خطرناک دورو برم نداشته باشم و هم از کابوس ها دور بشم.
من تا پنجم ابتدایی یک دوست داشتم که چون قصه های بی نظیری بلد بود و برام تعریف می کرد با هم دوست شدیم. راهنمایی هم دوست نداشتم، اما توی همین دوره ها بود که از خدا خواستم ( با همه وجودم ) که ترس ها رو از من بگیره و خدا هم دعای من رو مستجاب کرد و ترس ها حداقل از جلوی چشمانم دور شدند و به پشت ذهنم رفتند و قوی تر شدم. در تمام این سالها اما بخش دیگری از وجودم کار خودش را انجام می داد. نمرات 20، تقدیرنامه، رقابت ، درس، تحقیق و... همه مال بخش دیگری از وجودم بود که کنار این یکی به خوبی و خوشی زندگی می کردم و شجاعت و انرژی بخش ترسوی وجودم رو تامین می کرد. این زندگی به حدی مسالمت آمیز شده بود که در ذهنم تقسیم بندی کردم. یک ساعت درس، یک ربع تخیل و خودم به این برنامه لذت بخش پایبند بودم.

در اوج امتحانات هم کتاب های داستانی و افسانه ها بین کتاب های درسی بودند، اما به تدریج بخش درس خوان من زیاده طلب شد. کم کم آرمان گرایی و بزرگتر شدن، مانع ادامه مفید تخیل شد و حالا من کم کم فقط از درس و درس لذت بردم ( یا شاید سعی کردم که فقط از این بخش لذت ببرم ). دیگه با رشته ریاضی و هزار جور درس رنگارنگ نمی شد زیاد رمان خواند. کمااینکه مامان خرید کتاب قصه رو علناً ممنوع کرد و من محروم از بزرگ ترین لذت زندگی، انگار که لنگ شدم. ولع و حرص وحشتناکی که به کتاب داشتم رو با خوندن هر چیزی که دم دستم می رسید ارضاء می کردم. مامان تقصیری نداشت، توان تامین هزینه های خرید کتاب رو برای من نداشت، اما روح گرسنه من نمی تونست با این موضوع کنار بیاد.
حالا که خوب فکر می کنم بخش ترسوی من که همان انرژی پرسفون من بود شهود عجیب و غریبی هم بهم هدیه داده بود که شما در جلسه قبل به خوبی توصیفش کردید. در هر شرایطی چیزی ته دم می گفت که آیا روشنی هست یا نه. به خوبی در شرایطی که به نظر می رسید هیچ راهی نیست، ته دلم چیزی فریاد می زد که اینجا نور است و حتماً به خواسته ات می رسی. قبل از زنگ زدن تلفن می دانستم که لاله ( دوستی که عاشقش بودم ) پشت خطه.

ادامه دارد...