میگم: از جایی که راحت میشه ازش رویا ساخت وبه زندگی وارد کرد
میپرسند: کجاست؟
میگم: در دل زندگی روزمره
میگن :به روزمره گی دچار شدی 
میگم: نه ارزش روزها را میدانم
میگن: پس روزهای خوبت زیاد بوده
میگم :تا به چی بگیم روز خوب 
میگن: به جفت 6 اوردنها
میخندم ومیگم: اونقدر تکهای بد آوردم تا یاد گرفتم با عددهای کوچک چه جوری بزرگ بازی کنم
میگند: دیگه حاشیه نرو یک کلام بگو چه جوری جلو میری وجواب میگیری
بهشون میگم: من بی حاشیه جواب میدم اما شما همیشه زیادی دنبال حاشیه زندگی را میگیرید واصل را فراموش میکنید
میگند: میتونی خلاصه اش کنی
میگم: سعی مینم
میگن: بگو دیگه
میگم:من اونقدر روزهای بد از خودم وآدمهای دیگه دیدم ومی بینم، وانقدر آدم خودساخته وروزهای خوش ساخته دیدم وزندگی را اونقدر کوتاه ومواج میدونم که دیگه وقتی برای خرابکاری وتوقف افسوس در اون پیدا نمیکنم
رویای من اینه که بگم همین بود زندگی به همین سادگی به همین کوتاهی 
ومن این روزها هدفهای روزانه شبانه دارم وباهاشون حال میکنم ودر هرلحظه نهایت خودم را مایه میگذارم بدون توقع نهایت نتیجه گرفتن
میگه: چیزی نفهمیدم، به دردم نخورد
میخندم ومیگم:طبیعیه، چون این فرمول منه وتو باید سفر خودت را امتحان کنی
بلند میشه که بره
میگم چطوری؟ میخنده ومیگه: سبکترم 
نگاهش میکنم ومیگم :پس معطلش نکن وپرواز را امتحان کن چون به زودی اصحاب شیطان برای کور کردن باورهات به اسم واقع گرایی وارد عمل میشوند.