این خانه امشب خیمه مجنون است
گاهی میان دوخرد چنان اونگ میشوم که مرگ افق را به سادگی دیدار میکنم.
گاهی پرسشهایی میهمان روان میشود که میتواند یک شبه تمام اذوقه سالیان دراز را ببلعد ومن هراسان از بیابان شدنم 
کم نبوده زمانی که ازخوف دیدن بیابان چشمهایم را به خواب برده ام وساعت خواب را برای ندیدن صحنه های بیداری تا توانسته ام طولانی کرده ام 
اما ،اما
واما 
بیداری تقدیر همه ماست درست مثل مرگ که اخری نیست که با ما قدم میزند وروی ماه ما را میبوسد وهیچوقت نمیگوید به امید دیدار
بیدار میشوم وفکر میکنم تمام دشت زندگیم سوخته است! درست فکر کرده بودم هیچ چیز سلامت نیست جز سلامتی خود من
نمیدانم این ویرانه دوباره بنایی خواهد داشت؟
از خودم میپرسم آخر این دیوانه دیگر به بنایی نیازخواهد داشت ؟