ما عملاً باید برنامه ریزى خودمان را از دست نوشته هاى منفى و واپس گرایانه خالى کنیم. به عنوان مثال، به همین دلیل است که نظریه ساختارشکنى، صفت بارز همه تحقیقات اخیر بوده است. چرا میلیونها نفر از مردم در حال روان درمانى فردى یا گروه درمانى هستند تا خود را از پیامهاى منفى که توسط والدینشان دریافت مى کنند آزاد کنند؟ چرا زنان یا اقلیتهاى نژادى باید به سختى کار کنند تا از رفتارهاى جنسیتى یا نژادپرستانه اى که ملکه ذهنشان شده رهایى یابند و چرا مردها دیگر نمى خواهند به جنگ بروند؟ دیگر نمى خواهند با کار سخت دچار مرگ زودرس شوند یا اینکه تظاهر کنند که احساسات آسیب پذیرى ندارند؟

این البته مى تواند دلیل این امر نیز باشد که جوانان امروزه به نسبت نسلهاى قبل دیرتر به بلوغ مى رسند. جوانها نه فقط به زمان نیاز دارند تا پیچیدگى هاى فناورى کنونى و مهارتهاى ارتباطى را که براى موفقیت در جو سخت و پرتوقع اقتصاد امروز لازم است، یاد بگیرند، بلکه متوجه این نکته هم شده اند که بسیار چیزها در دنیاى کنونى دیگر کارآیى ندارد. عبور کردن از انزوا و تنهایى و رسیدن به اقدامات قهرمانى، زمان مى برد.
زمانى که ما خود را از عادتهاى منسوخ و سنتها تخلیه مى کنیم، به هرحال این وسوسه وجود دارد که خودمان را به صورت قربانى ببینیم نه قهرمان، به خصوص اگر به طور خودآگاه یا ناخودآگاه استحقاق این را هم داشته باشیم. اگر یک خانواده سالم نداشته ایم، اگر در زمینه تحصیلى ما چند شغل بیشتر وجود نداشته باشد، اگر در این هراس باشیم که بیش از والدینمان به رفاه و آسایش دست پیدا نمى کنیم، اینها مى توانند روحیه ما را ضعیف کنند. مهم است که به خاطر داشته باشیم قهرمانان اسطوره ها یا افسانه ها هم خانواده یا زندگى راحتى نداشته اند. به عنوان مثال، ببینید ادیپ زمانى که نوزاد بود پاى تپه اى رها شده بود تا بمیرد. یا الیور تویست در یتیم خانه اى با شرایط مشقت بار بزرگ شد. حتى عیسى مسیح هم متواضعانه در یک آخور متولد شد.

ادامه مطلب