احساس تشنگی میکنم وراه میروم اما دقیقا آدرس چشمه را نمیدانم بعد از اینکه دقایقی راه رفتم تازه چیزی دروجودم به من اشاره میکند که چشمه همین قدم زدن با خود بود .
انگاری کمی که پاهایم مصمم به رفتن میشوند ودیگر روحم مطمئن میشود قصد ایستادن ندارم واز رفتن به شوق امده ام حالا روحم با صدای بلندتری سخن میگوید .
جالبه که در این زمان حسی اشنا به این کلام دارم انگار بوی آن برایم تازه است اما وجودش قدیمی ودیر اشناست.
این روند با فراخوانی چند خاطره وزنده شدن وبه سطح امدن انها ادامه میابد وورود ان خاطرات به روانم تاثیری مستقیمی روی سبک قدم زدن وریتم بیان روحم میگذارد وبه شکل عجیبی شاد ویا برافروخته وپرتحرک میشوم وکمی که از این لحظه میگذرد ومن فرصت نگاه به اطرافم را پیدا میکنم میبینم چه جالب من تقزیبا گم شده ام واصلا برخطی مشخص قدم نمیزنم اما عجیب تر ان است که نه میل برگشت دارم ونه ناراحت از این نوع رفتنم .اگر روحم به من میگوید اهداف را کنار بگذار تا با تو عریان شوم .
کم کم در این لحظات از طرف روحم دعوت میشوم که چیزی بخرم برای خوردن ولذت بردن که معمولا یا به بستنی ختم میشود ویا یک نوع نوشیدنی که کمتر آن را تجربه کرده ام واین خرید حالم را صد چندان خوب می کند وحالا من وروحم مکالمه ای عمیقتر وعجیبتر وشوراگیزتر را دنبال میکنم .
خلاصه وقتی ماجرا تمام میشود تازه میفهمم زندگی پر فراز ونشیبی داشته ام ،اما هنوز ازسیر وصورتش راضی ام حتی اگر در صحنه هایی خشنود نبوده ام. 
ما که مالک چیزی نیستیم پس حسرت از دست دادن چرا؟