در شمس العماره هم بازیگران فراوانی در جایگاه های مختلف سنی، شانی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، جنسیتی و طبقه ای وجود دارند که هر کدام در ابعادی که زندگی کرده اند، پخته و در بعد های دیگری که زیست نکرده اند ناپخته اند.

پس گاهی با پختگی خود عامل هدایت می شوند و راوی نصیحت و پند و گاهی با ناپختگی های خود عامل آسیب و سرکوب برای دیگران .

اگر هشیار باشند از اثری که بر خود و دیگران می گذارند به هشیاری می رسند و مسیر خود را یا ادامه می دهند یا با پوزش به عقب برمی گردند.

شاید ابتدا به نظر آید که همه به لیلا کمک می کنند اما در طول قصه ما متوجه می شویم آن ها به رویاها و گذشته خود مدام سرک می کشند و برای لیلا که نماد امروز زندگی آن هاست، سوغات می آورند.

گاهی پری از سه ازدواج گذشته اش پیام نترس را می آورد و گاهی پیام بی اعتمادی، چون پری هم هنوز همچون بقیه شمس العماره در سفر است.


  • فاقد پایان :

شمس العماره فاقد پایان است، درست مثل خود زندگی که پایانش قیامت است که خود مجدداً آغازی دیگر است.

تنها این قصه می تواند تا منزلی خاص شخصیت ها را دنبال کند و مابقی را به بینندگان می سپارد که احتمالاً با جرقه هایی که شمس العماره زده است، دسته ای از آنان به نویسندگان و بازیگران و بازی گردانان تازه ای در شمس العماره زندگی تبدیل می شوند و تنها کاری که شمس العماره خواهد کرد پیام می دهد که بهشت های این دنیا با تمام زیبایی هایشان تاریخ انقضاء دارند و پایان می پذیرند، بنابراین این کاخ نیز روزی از شمس العماره ای ها خالی می شود و عده ای از این عالم می روند که مدام یادشان برایمان باقی می ماند، ضرب المثل می شوند و بعضی خودشان با ما می آیند و همسفر می شوند و منزل می ماند به جا تا مرکب سفر تازه ای باشد برای مسافران جدیدی که شمس العماهر را بهشتی ماندگار می دانند و از قصه مسافران قبلی بی خبرند و این بی خبری نعمتی است بزرگ برای مسافران جدید ابتدا نیاز دارند این عمارت خورشید زمان است که طلوع و غروبی دارد مثل خود زندگی، مثل خود ما، مثل همه اجزاء حیات.