همه به دنیا می آمدند و من از مردن هیچ نمی دانستم؛

آن روزها آسمان زندگی ام هر روز ستاره تازه ای می یافت.

آسمانی که با ستاره هایش زندگی را رصد می کردم و مسیر را می یافتم.

اما امروز آسمانم به سادگی ستارگان خود را از دست می دهد

دنیای پر نور کودکی که تمام بستگان با من بودند، به سادگی به دنیایی کم نور تبدیل شده است

هر کسی آماده رفتن می شود انگار بخشی از من را با خود می برد.

احساس می کنم رفتن بزرگان فکری ام، زندگی را مدام کوچک تر و فقیرتر می کند.

قصر زندگی من چه زود اتاق های خود را از دست می دهد.

دلم برای تمام کسانی که گاهی در بودنشان هم نبودند اما بودنشان یک دنیا ثروت بود سخت تنگ می شود.

گاهی کسانی را دارم، می خواهم سخت در آغوش نگه دارم...

اما چون من می دانم خواستن من کافی نیست می خواهم از آن ها بگریزم پیش از آنکه از دست بروند.

تا بودن همسفرانمان را باور می کنیم، باید برای غم نبودشان آماده شویم .

تنها امیدم در حیات ملاقات با حضرت دوست است و دیگر آنکه شاید من هم ستاره آسمان زندگی دیگر هستم.