ما در حالی سفر زندگی را آغاز میکنیم که از طریق شبکه خونی با مادرمان و در نتیجه با نبض و ضربآهنگ گیتی متصل هستیم. و سپس از مادرمان بریده میشویم، و بدین ترتیب برای همیشه از گیتی جدا میشویم، از خدایان جدا میشویم. و سپس از طریق جدایی ای که آن را "مرگ" مینامیم تمام روابط زندگیمان را میبندیم. این میهمان ناخوانده کریه حتی بخشی از مراسم ازدواج است که به زوجین یادآوری میکند که آنها با سوگند وفاداری ناچاراً از دست دادن را نیز میپذیرند و خود را به آن متعهد میدانند. 
خیلی زود یکی از زوجین دیگری را ترک میکند، و در اینجا منظور"طلاق" نیست
به هر طریق، هر یک از طرفین قرار است غم از دست دادن یک رابطه را تحمل کنند.
اما به هرحال هر یک از زوجین دیگری را از دست میدهد، به غم از دست دادن رابطه مبتلا میشوند، یا حداقل میتوان گفت که هریک از دو طرف ممکن است حضور بامحبت و متوجه طرف مقابل را به نحوی از دست بدهد. 
شاید مهمتر از آن این باشد که انسانها بیشتر در سطحی عمیقتر و ظریفتر عمرشان را در بافت یک رابطه از دست داده زندگی میکنند. اغلب افراد عمده سفر زندگیشان را در حالی سپری میکنند که از یک رابطه از دست رفته با خود متعالیشان رنج میبرند. ما زندگیمان را در حال قهر و بیگانگی سپری میکنیم؛ قهر از دیگران، قهر از خدایان، و بدتر از همه قهر از خودمان. ما همگی به طرز شهودی این حقیقت را میدانیم. میدانیم که ما بدترین دشمن خودمان هستیم، و هرگز از جستجو و تلاش برای دوباره وصل شدن و پیدا کردن دوباره خانه باز نمی ایستیم، و در نهایت ما خیلی ساده زندگی را به طرزی متفاوت ترک میکنیم. شاید هیچ جایی به عنوان "خانه" که بخواهیم به آن برگردیم وجود ندارد. ما نمیتوانیم به رحِمِ مادر بازگردیم هر چند اگر تلاش زیادی برای این کار انجام دهیم. و تعداد کمی از ما درباره ی خانه ی آسمانی در آینده اطمینان داریم. اینگونه ما همیشه بی خانمان زندگی میکنیم، چه این را بدانیم و چه ندانیم. 
بخشی از محتوای کارگاه "ازدواج رنج مقدس"17 و18 مرداد برای مجردین ومتاهلین