هر کس در سفر زندگی با بخش هایی از اتفاقات برخورد می کند که یا آن ها را می شناسد و مسیر خویش را می یابد و رستگار می شود و یا بارها و بارها باید جاده ای تکراری را طی کرده و بی نتیجه مدام به جای اول خود برگردد و به زمین و زمان بد گوید که اقبال با وی یار نبوده است.

شمس العماره حکایت هر یک از ماست که در مسیر زندگی تقلایی شگفت انگیز در مسیر رستگاری می کنیم و تمام شخصیت هایی که می آیند و می روند به مانند اتفاقاتی است که مدام در زندگی آن ها را ملاقات می کنیم و در واقع در سفر به دنبال زوج همسفری هستیم که شاید سفر را دلنشین تر و سهل تر نماید و گاهی در این مسیر به گونه ای او را ردیابی می کنیم که انگار او بلد راه کاملی است که با یافتنش کاوش ها به سرانجام می رسدو بهشت آغاز می گردد، در حالیکه از این غافلیم که سفری دیگر آغاز می گردد که به گزارش سفر کرده ها به مراتب پیچیده تر و سخت تر و شگفت انگیزتر و مبهم تر از تمام سفرهایی است که تا به امروز رفته ایم.


شمس العماره حکایت انسان های عصر ماست که بیکران انتخاب در مقابل خویش دارند و وانمود شده است که به مثابه شانسی باز کردن یا بازی گل یا پوچ است که درست بگویی همه چیز به خیر و خوشی ختم می گردد.

حال آنکه قصه آنست که اگر توانستی با انتخاب خود درست زندگی کنی، قصه خوشی آغاز می گردد.


در اکثر قصه ها داستان قهرمانی دارد که مابقی افراد و ارکان همه در خدمت اویند تا به پیروزی و قهرمانی برسد، اما واقعیت در شمس العماره آنست که قصه زندگی همه را به سفر قهرمانی می خواند و هیچکس را حاشیه نشین قبول نخواهد کرد و اگر شما قصد حاشیه نشینی کنید، به وسوسه یا آسیبی شما را وارد بازی می کند.

پس همه هم بازی هستند و همه متن و همه حاشیه هستیم و ما را از بازی زندگی گریزی نیست، پس شاید بهتر آن باشد که روند بازی خود را انتخاب کنیم.