دوست بزرگواری که امروز از اندیشمندان و نظرپردازان عرصه مدیریت و سایبرنتیکس این مرز و بوم است در روزی بسیار عزیز میهمان بنده و جمعی دیگر از دوستان بود و موضوع بحث نیز خلاقیت در نظر گرفته شده بود.

وی از زندگی خود گفت :

14سالم بود که به علت بیماری پای چپ من فلج شد وشدیداً آسیب روحی خوردم. یکی دو روزی از منزل بیرون نرفتم ولی دیگر نتوانستم و از شدت ناراحتی روحی در خانه ماندم و پدرم بعد از سه ماه از من پرسید : خوب محسن، چرا بیرون نمی روی؟

به وی گفتم : آخر بچه های کوچه به من می گویند محسن شله و مسخره ام می کنند. وی به من گفت : بالاخره تو شل هستی دیگه؟

خیلی جا خوردم!


پدرم ادامه داد : ببین پسرم تو باید این واقعیت را بپذیری و با آن کنار بیایی و اگر دنبال رفع این مشکل هستی، جز اینکه در درون خودت و در سایر اجزاء بدنت که سالم و کامل هستند، قدرتی بیابی که از خود و دیگران را بهره مند کنی که به جای اینکه روی ضعف تو نامگذاریت کنند، از زاویه قدرتت تو را بشناسند.

به خودت نگاه کن، خیلی چیزها برای گفتن و نشان دادن داری...

جملات پدرم به مثابه اکسیری بود که حیات مجدد را در من دمید و آن قدر مرا احیاء کرد که امروز را از آن روز دارم.


امروز محسن عزیزی است که حمل کیف وی در زمان بالا رفتن از پله ها افتخاری برای دانشجویان او می باشد و وقتی کسی می خواهد وی را به دیگران معرفی کند، از کتب نوشته شده توسط او و با نظرات تخصصی او مرجع می دهد.

خدا بیامرزد پدران و مادران و مدیرانی را که می توانند در اوج یاس، امیدی بزرگ بیافرینند و با کلامی ساده و موهبت های اینچنین بزرگ به زندگی بشری هدیه نمایند.