این است که :
همیشه انچه راقرار است از دست بدهیم کاملا میشناسیم وحجم واندازه وارزش آن را به خوبی میدانیم ، واز همه مهمتر دستاوردهای ان برای ما قابل لمس ودیداری است.
اما:
انچه را میخواهیم بدست بیاوریم با شک وتردید وابهام آلوده است وازهمه مهمتر نمیدانیم آیا بعد از بدست آوردن آن برایمان رضایت تازه ای به ارمغان میاورد یا نه؟
حالا منطقه اصلی تصمیم :
روزگاریست که برای جدا شدن از گذشته آماده شده اید و میخواهید قدمهای اول را بردارید وبه یک باره حسی کهنه به شما میگوید قدیمیه بد نبود شاید کمی دست به سر وگوشش میکشیدیم قابل ارزش میشد دوباره.
از همه کلیدی تر :
آنچه ما را میترساند انست که در روند با خود نجوا میکنیم:
شاید موفقیتهای قبلی از سر قدرت واقعی ما نبوده است وصرفا تعدادی اتفاق آنها را کنار هم قرار داده است وما هم صاحب دستاوردهایی شده ایم. وحالا بدترین وبهترین لحظه با هم اغاز میشود:
.
شک به خویشتن ومروری ارزیابانه بر تمام گذشته ای که داشته ایم
.
حالا بعد از این مرور یا میترسیم وبرمیگردیم ودر خانه ای کلنگی گذشته زندگی سر میکنیم ویا کلنگی براین امارت کهنه میزنیم وبا شهامت سفر میکنیم وبه خود میگوییم:
میخواهم ببینم این من بودم یا اتفاق ؟
وهر کدام که جواب باشد برای آینده شما شفای بزرگی را رقم میزند.
اگر شما بودید که از اینجا به بعد با اعتماد بنفس 10 برابر ادامه میدهید واگر اتفاق بوده است یک توهم پایان میپذیرد وشما برای یک یادگیری اصیل وارد گود زندگی میشوید در هردوصورت برنده شمائید وپیک این دعوت هم احتمالا ملاقات ما با نشانه های نیمه دوم عمر است.
فقط این جمله من یادت باشه :
وقتی تصمیم گرفتی بپری وپریدی دیگه شک نکن وبا توکل وپشتکار ویادگیری ادامه بده