میرود مدام دلم بر لب دره تنهایی
وبا صدای بلند فریاد میزند ایا اینجا هست همراهی ؟
صدای با طنین غم آرام وبی وقفه میگوید :هست همراهی هست همراهی
اما حسی در درونم میگوید این هم وهمهایی است از جنس تنهایی
روبه اسمان فریاد میکنم ومیگویم: آیا آنجا هست همراهی؟
پرنده ای به پائین خیره میشود وبا غار غارش به من میفهماند
آن همه آدم هست در زمین و تو خود را از انها کرده ای منها وبیخود برآسمان مینالی!
گفتم: نمیبینم بر زمین یاری !
گفت برو دوست من تو هنوز خامی وخوابی ، به همین خاطر نداری یاری
گفتم: کسی میخواهم برای همراهی
گفت: پس برو سوی دیاری که تو را انجا باشد رویایی چون که رویاست درد تنهایی
از ادمی نخیزد انقدر یاری که بتواند تو را برد به جدایی از درد تنهایی
رویای تو عاقبت سازد دنیایی که دیگر در آن نباشد رنجی در تنهایی
این هم نوشته شبانه سید سهیل رضایی