به ویژه در نیمه دو عمر

.
.
روان همیشه با ما صحبت می‌‌کند و فوریت‌‌هایی را تذکر میدهد ، ابتدا به عنوان ملال و دلزدگی و سپس به صورت خستگی آگاهانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر و سپس به شکل مقاومت درونی روح ما نسبت به سناریوهای پیشنهادی عقده ها روانی ما ظاهر میشود ، و همچنان که ما گوشمان به حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آن بدهکار نیست، در نهایت به فوران احساسات و رفتارهای مهاجم تبدیل میشود: مختل شدن خواب یا عادات غذا خوردن، کشش به یک رابطه‌‌ی نامشروع با جنس مخالف، خوابهای ناراحت کننده و اعتیادهای تخدیر کننده وگاهی کشنده وتخریب کننده و...
چیزی که در مورد همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این پدیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ظاهراً پراکنده و مجزا، اما در بسیاری از زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متفاوت مشترک است،
"پایان یافتن ایده هایی است که به نظر میآمد زندگی را نجات خواهد داد" .
.
فرد انتظار دارد که در عوض آن همه تلاشی که در نیمه اول عمر برای نجات از دست ناامنی ها انجام داده حالا زندگی تمام عیار در خدمت او باشد . اما به یک باره متوجه سوالی عمیق میشویم ،از خود می‌‌پرسیم: «من کارهایی که مورد انتظار بوده است را بر اساس بهترین درکم از خودم و جهان انجام داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام. بنابراین چرا احساس می‌‌کنم که اشکالی در زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام وجود دارد، این سؤالی دردناک است و همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، بله همه‌‌ی ما دیر یا زود این تناقض بین آنچه دنبالش بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم، آن چه در خدمت آن بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم و آنچه به آن رسیده‌ایم با آن چه در لحظات شخصی‌مان صادقانه احساس می‌‌کنیم، تجربه می‌‌کنیم.
واین لحظه در نیمه دوم عمر بنیادی ترین لحظه در کل زندگی بشر خواهد بود ودقیقا راه رفتن بر روی لبه تیغ است.
یا مسیر درست را انتخاب میکنیم وشاهد یک بلوغ وشکوفایی عظیم خواهیم بود ویا سقوط میکنیم وشاهد یک فروپاشی عمیق خواهیم بود.