آنچه معمولا ادمها به عنوان ترس از آینده از آن یاد میکنند
بیشتر از آنکه به آینده ومبهم بودن ان ربط داشته باشد به گذشته ای ربط دارد که ما فکر میکنیم به هزار سختی ورنج وتلاش توانسته ایم از دست آن خلاص شویم ودر زندگی مدام داریم میدویم تا مطمئن بشویم دیگر دست گذشته واحساس های تلخ وتحقیر ان به ما نخواهد رسید وجالب است که هرچقدر فرار میکنیم ومیدویم باز احساس میکنیم او هنوز هم با یک توقف کوتاه یقه ما را میگیرد وتسخیرمان میکند.
اما باید در نیمه دوم عمر تکلیف خودمان را با این ترسها زودتر روشن کنیم چون دیگر روان ما طاقت دویدن برای گریختن را ندارد.حالا وقت ان است که در جهت عکس مسیری که میدویدیم حرکت کنیم واین عمل شاید تا سر حد مرگ دلهره اور باشد اما راهی چز این نیست.
به خاطر بسپاریم :مااز آینده نمیترسیم بلکه از بازگشت گذشته دوست نداشتنی وحشت داریم.