بعضی شبها من میهمان اتاق پسرم هستم وبعضی شبها همسرم
واو قبل از خواب میپرسه : میگی یا میخونی؟
وما بر اساس حال وحوصله ای که داریم یا براش کتابی میخوانیم یا قصه ای میسازیم.
امشب که روی دستم خوابیده بود به یکباره ذهنم رفت به دوران کودکی خودم که گاهی روی دست پدرم میخوابیدم و.گاهی روی دست مادرم.
وجالبه که روحی کاملا متفاوت این دودست داشت با این که از یک جنس(پوست وگوشت واستخوان )بود.
اما وقتی سرم روی دست پدرم بود از عضلات پدرم حسی از قدرت وحمایت میگرفتم وسفتی بازوش اذیتم نمیکرد وخوب یادمه که پدرم را بو میکردم وخوب بوی اون را به خاطر می سپردم تا هر زمان که اراده کردم بتونم اون را درروانم حاضر کنم چون در زمانهای ضعف وترس به یاد اوردن بوی پدرم به اضافه حس دستاش به روحم قدرت تازه ای میداد.پدرم مردی است که به سادگی قانونهای حیات را میپذیرد وتوکل عجیبی به حسن رفتار کائنات دارد .
اما وقتی سرم روی دست مادر بود حسی از لطافت وشفقت داشتم وانگار در اغوش اواحساس امنیت ودوست داشتن میکردم وحس میکردم که چقدر به خودم نزدیکم .
جالبه که رویاهای من در هر کدام از این آغوشها باهم فرق میکردم در آغوشی خواب رسیدن به رویاهای خود را میدیدم ودر آغوش دیگر در همین لحظه بودن را کافی میدیدم.
مادرم گهگاهی زودتر از من خواب میرفت واگر قصد گریختن داشتم سریع بیدار میشد اما از دست پدرم راحت تر میشد فرار کرد.
الان که با خودم فکر میکنم میبینم خود این روی دست خوابیدنها هم برای خودش دنیای داشته ودنیایی هم ساخته.