دوستی حکایتی برایم تعریف کرد که احساس می کنم می تواند وبلاگ را دچار طراوتی دگر کند و شاید باعث شود که طراوتی ذبح نگردد.

او می گفت‌: در مدرسه ای راهنمایی مشغول به تدریس درس ریاضی شدم و از آن رو که تازه کار بودم و اسامی از قبیل :‌بچه های شلوغ، درس نخوان و سایر الفاظی که باعث نگاه لذتبخش من به کلاس می شد را هنوز در طبقه بندی ذهن برای شناخت دانش آموزان کلاس جا نداده بودم، براحتی با آن ها رابطه می گرفتم و به خوبی پیش می رفتم تا یکروز که داشتم خیلی رسمی و جدی بحثی را روی تخته طرح و بحث می کردم برگشتم و مشاهده کردم که دو نفر از دانش آموزان کلاس در انتهای کلاس می خندند.


به ناگاه برافروخته شدم و در درون ذهنم گفتگوهایی فعال شد که به چه چیزی می خندند؟

بهتر است آن ها را صدا کنم جلوی کلاس تا اگر چیز خنده داری هست برای من و بقیه کلاس هم تعریف کنند تا ما نیز بخندیم و سایر حرف های دیگر...

اما به یکباره از خودم پرسیدم من چرا می خواهم این کار را بکنم ؟ آیا با این کار خود کلاس را دسته جمعی ملتهب نخواهم نمود؟ آیا بدان دلیل نیست که چون معلمان من با من چنین کردند،‌ من نیز می خواهم از سر عادت چنین کنم؟

 

اینجا بود که آرام گرفتم و با تکان ساده دست و لبخندی آرام هم آن ها را به کلاس وارد کردم، هم دیگران را از موضوع خارج نکردم و به خود گفتم حال که تو نتوانستی نشاطی ایجاد کنی و آن ها خود زحمت آن را کشیده اند، پس چرا می خواهی در حصار عادت خود آن ها را گرفتار کنی؟ شاید بد نباشد ما بار دیگر عادت های خود را مرور کنیم و از زاویه تازه جهان را نگاه کنیم.

"چرا که عادت ها زندانند و می توانند پرواز را تا آخر زندگی در خود محصور نمایند."