برام داشت تعریف میکرد از اینکه به آدمهایی که آشنا میشده با شیرین زبونی میگفته :
ببین من مثل یک پرنده هستم که میاد دم پنجره وبا نوکش آروم آروم میزنه به شیشه وتو با نگاهت بهش میگی چی میخوای؟
واون با چشمهای نگرانش بهت میفهمونه فقط یک آغوش مهربون برای یک پرنده شب زده عاشق!
وآدمها از این برخورد می رفتند به اوج لذت و شور.
ودرست درلحظه ای که اونها خود را برای ورود وی وپذیرشش در زندگیشان آماده میکنند
حالا او یک شرط ملیح میگذارد!
با چرب زبانی تمام میگوید فقط قول بده هیچ وقت هوس نکنی پنجره را ببندی واین پرنده کوچیک را اسیرش کنی !ببین اون در اسارت غمگین میشه وشاید هم کم کم از غصه دق کنه وبمیره!
قول میدی بگذاری آزادانه باهات ,عاشقونه بمونه؟
خلاصه امروز که داشت اینها برام تعریف میکرد ازم پرسید چرا من نمیخواستم پنجره بسته بشه ؟ویک مدت که از رابطه میگذشت سریع از همون پنجره میزدم بیرون؟
چون دوسش داشتم واز ظرفیتشم باخبر بودم. بی معطلی بهش گفتم:
چون تومیترسیدی یک کم که بمونی طرف پنجره را باز کنه بهت بگه هرچه سریعتر برو بیرون که دلم رو زدی!ودیگه ازت خوشم نمیاد!
وتو پیش دستی میکنی وخودت فضا را ترک میکنی وآواره پیدا کردن یک پنجره دیگه.
مشکل اصلی اینه که طاقت نداری درونت وعمقت دیده بشه ,چون احساس بی ارزشی اون داخل لونه کرده .اما عشق اینه که یک نفر را به عمق وجودت با تمام ترسهات میهمان کنی تا از راه چشمهای اون بتونی خودت را پیدا کنی؟این معنای واقعیه عشقه.
خوشحالم که بعد از این کلام رفته وداره تعهد دادن را تمرین میکنه این ماجرای دعوت دیگری برای سفر با اعماق ما جوهر اصلی ترم معمای عشق خواهد بود.