در خیلی مواقع آدمها بهم توصیه میکنند که برای انجام یک کار باید انگیزه داشته باشی تا به نتیجه برسی،وآدمهای زیادی در نیمه های راه انگیزه خود را ازدست میدهند وحالا سوال اساسی آنست که تشخیص اولیه از انگیزه درست نبوده؟تشخیص مسیر وهدف درست نبوده ؟ شناخت ادمها از خودشون درست نبوده؟آیا اصلا میشود انگیزه را اول راه تعیین تکلیف کرد؟نیروی انگیزه از کدام بخش روح وروان ما تغذیه میکند؟ آیا فروشندگان وآدمهای موثر در زندگی با انگیزه بالا شروع میکنند یا درروند انگیزه خود را رشد میدهند ومعمولا آنها از چه چیز انگیزه بیشتری میگیرند؟

آنچه فعلا من متوجه شده ام اینست که:

آدمهاو فروشندگان موثر هرچقدر کار رشد وچالش بیشتری میگیرد آنها انگیزه بیشتری پیدا میکنند وآدمهای ناموثر درزندگی به محض بروز اولین چالشها شروع به از دست دادن انگیزه میکنند. اما آدمهای موثر از چه چیز انگیزه میگیرند: معمولا آنها از روند رشد ویادگیری وتوانمندی که به مرور از رویارویی ها بدست میاورند انگیزه میگیرند چون میدانند به زودی این یادگیریها منشا تحولات بزرگی در روند زندگی آنها خواهد شد. اما آدمهای موثر صرفا از دستاوردهای موثر وفوری انگیزه میگیرند وبه همین علت چون ارزشی برای رشد درونی ودرک ضعفهای درونی خود قائل نیستند نمیتوانند راه درستی برای برون رفت پیدا کنند پس کم کم مسیر را نیمه راه کرده وآماده میشوند تا یک راه تکراری را دوباره با انگیزه شروع کنند تا به لحظات سخت برسند ودوباره آن مسیر را هم ترک میکنند وکم کم به جمع بندی میرسند که در زندگی کلا بدشانس هستند.
خلاصه: انگیزه های اول راه شاید خیلی درست وسالم نباشند وانگیزه درست زمانیست که شما با اشراف پیدا کردن به مشکلات احتمالی بازهم احساس شور وشعف برای شروع اون کار دارید وگرنه کم کم در مسیر با ساده ترین سختی منحرف وکم کم پنچر میشوید.