امروز فهمیدم:
زندگی همین است،آنچه باید تغییر کند تو و عادتهای توست.

صبح ساعت 9ونیم با سهامدار عمده یک شرکت شوینده قرار داشتم،با مترو رفتم سر قرارم وبه موقع هم رسیدم. ازمن دعوت شده بود تا درباره یک کمپین بزرگ تبلیغاتی باهام مشورت بشه،این کمپین در حدود4میلیارد تومان است،تقریبا یک ساعتی گپ زدیم واونها علاقه مند شدند که به عنوان مدیر پروژه وارد کار شوم .
اما خدمتشان عرض کردم که به علت حجم تعهدات آموزشی که دارم اصلا برایم مقدور نیست که پروژه ای به این سنگینی وفشردگی را مدیریت کنم. بعد از تبادل نظر بیشتر پذیرفتم که ناظر کیفی ومشاور آنها باشم تا امور به روشی مناسب وتاثیر گذار پیش رود. اگر پروژه استارت خورد حتما درباره روند طراحی واجرا وشرکت درخواست کننده توضیحات کاملی خواهم نوشت.
ساعت حوالی 10 بود که احساس کردم شاید جلسه کمی بیشتر از زمان تعیین شده طول بکشه به همین خاطر به مدرس زبانم اس ام اس زدم که اگر موافقت کنه کلاس را نیم ساعت دیرتر شروع کنیم.،خدا را شکر موردموافقت قرار گرفت.
واما کلاس زبان:
یک حس عجیبی دارم وقتی از راهرو های موسسه بالا می آمدم ترس قدیمی را نداشتم وبه راحتی به نوشته های انگلیسی دقت میکردم وسعی در خواندن وحدس زدن انها داشتم وحس میکنم نسبت به سالیان گذشته چند سالیست که ترسم کم شده بود وبه شدت اشتیاقم اضافه شده است .
تا ورود میکنم به سمت کلاس هدایتم میکنند. اسماعیل(Esmaeil Bagheridoustمدس زبانم)را میبینم وبعد از حال واحوال کار را شروع میکنیم . ابتدا مروری برگذشته،جرات میکنم وهر چیزی را که میخواهم بگویم با جملات کوتاه ودست وپا شکسته به انگلیسی میگویم وهر ازچند گاهی مدرسم اصلاحم میکند کمی درباره اینکه چه ماشینی را دوست داریم گپ میزنیم . حالم خوبه چون به هر بدبختی هست منظورم را میرسانم(البته اسماعیل هم در فهمیدن درست اشتباهات بیانی من استاد است)خلاصه بعد ازچندتا گپ احساس میکنم دارم کم میارم وکم کم دچار خستگی وخواب الودگی میشوم،مدرسم می فهمد وبه کار توقف میدهد ومیگوید برای امروز کافیست.
اسماعیل به کمد کتاب وسی دیهایش میرود ویک سی دی وکتاب برایم می آورد وآنها را به من میدهد ومیگوید باید بااین ها در خانه کار کنم.
روانم به سرعت شروع به فروریختنی تکراری میکند!
چیزی در ذهنم میگوید: مشق،تکلیف،رنج ودرد وعدم پی گیری وناکامی
انگار نوارکاستی تکراری درحال پخش مجدد است!به یاد تمام کتاب وسی دی هایی می افتم که فراوان گرفته ام وبه ندرت از انها بهره برده ام.مشابه شدن روند مرا ترسانده.
اسماعیل متفاوت شروع کرده بود اما انگار همه چیز وهمه کس در روند شبیه هم میشود!!!!!بدنم سنگین شده است نمیدانم چه باید بکنم دوست دارم به اسماعیل بگویم اینها را باخودم نمیبرم بگذار همین جا باشد وفقط به کلاس آمدن بسنده کنیم. اما...
به خودم میگویم :روند یادگیری همین است وآنچه باید تغییر کند تو و عادتهای توست.
انگار بدنم سبک تر وذهنم گرمتر میشود. با خودم تجسم میکنم لحظه پایان موفق را ،به خودم میگویم ارزویی که سخت به نظر نیاید آرزوی سالمی نیست.
چند وقتی بود که زندگیم نیازمند یک خانه تکانی بود وحالا انگار این اغاز ان ماجراست.نمیدانم چه میشود اما من میخواهم بار دیگر ورود به خانه دیوان را آزمون کنم چون احتمالا این بار اوضاع فرق میکند.

سید سهیل رضایی