یک تجربه خواندنی وتحول بخش برای رابطه بهتر باپدر
.
یک تجربه شخصی: سلام آقای رضایی . 50 روز از سفر مادرم می گذرد. 10 روز اول پدرم هم با او رفته بود و روزی که قرار بود برگردد استرس شدیدی داشتم و بعد از رسیدنش تپش قلب و احساس خفگی هم به استرس اضافه شد و چند بگو مگو هم رخ داد. مانده بودم چگونه در کنار یک ظالم زندگی کنم. مادرم قبل از رفتن مدام میگفت: اگه خودت تنها بودی من اصلا نگران نبودم ولی چون پدرت هست... در 10 روز دوم از پدرم خواستم به دلیل ناتوانی خودم خانه را جارو و تی بکشد و در کمال ناباوری او این کار را انجام داد. در همین حین یخچال خانه خراب شد و من هم پس از مراجعه به پزشک بابت چکاپ توموری که در تیر ماه سال جاری به طرزی باورنکردنی در سینه ام یافت شده بود مجبور شدم برای بر طرف شدن یکسری شک و شبهه ها بیوپسی از تومور انجام بدم. و پدرم با وجود این که چندین بار از او خواسته بودم بدون اطلاع تعمیرکار به منزل نیاورد سرزده با یکی دو نفر وارد خانه میشد و این امر باعث خشم من و دعوا با او میشد. روز بعد از بیوپسی در حالی که از بیحالی دراز کشیده بودم ناگهان دیدم در خانه باز شد و پدر با 3 تعمیرکار وارد خانه شدند. من هم باید برای گرفتن جواب پاتولوژی میرفتم. با عصبانیت از خانه خارج شدم و یک ساعتی بیرون ماندم بعد از رفتن تعمیرکارها به او گفتم چرا به من خبر ندادی و او اصرار داشت که به من گفته است بعد سر خم شدن سر یک کارد آشپزخانه که او به تعمیرکارها داده بود منفجر شدم و بعد با او قهر کردم . یک هفته ای را به محض آمدن او می رفتم در اتاقم و هیچ سرویسی به او نمیدادم. اما چیزی در درونم می گفت آن حجم عصبانیت برای خم شدن سر یک کارد خیلی زیاد بود و بعد از کمی واکاوی متوجه شدم مادرم فیزیکی خانه را ترک کرده ولی روانش را در من امانت گذاشته (چراکه در تمام مدتی که با پدر قهر بودم او اصرار داشت که من کار غیر منطقی انجام نداده ام و این پدرم بوده که بی توجهی کرده و مقصر بوده) متوجه شدم درست جاهایی که مادرم از پدر خشمگین می شده من هم عینا واکنش مشابه بااستفاده از کلمات مشابه او را نشان می دهم و در ماجرای اتقاف افتاده تا حدود زیادی ظالم من بودم. البته برایم جالب بود که طی آن یک هفته پدرم حتی از من نپرسید جواب پاتولوژی چه بوده. به هر حال پس از بازگشت از مراسم رونمایی کتاب های بنیاد با بغض رفتم از او پرسیدم چرا جویای حالم نبوده و فهمیدم او تصور میکرده جواب پاتولوژی 10-15 روز بعد حاضر میشده و در حالی که من هنوز شاکی بودم گفت: "شما قهر کردن و تو اتاق رفتن رو شروع کردی" و درونم دیدم راست میگوید. خلاصه دو هفته ای است که در کمال آرامش و همکاری و توجه به نیازهای یکدیگر در کنار هم زندگی می کنیم